سنش زیاد بود. 60 یا 70 سال.چادری به سر و دو تا ساک بته چقه دوزی شده در دست داشت. به آرامی خودش را داخل واگن خزاند. خم شد و از توی ساکش دو تا دونات بیرون آورد. حرفی نزد و مثل بقیه فروشنده ها محصولش را معرفی نکرد. با همان آهستگی دونات ها را به طرف اولین کسی که جلویش بود دراز کرد. لبخند کشداری زد و چشمانش را ملتمسانه به او دوخت. چیزی نگفت فقط اگر قیمت را از او می پرسیدی با آن نگاه و لبخند ملتمسانه جواب می داد. به آرامی به جلوتر خزید و با این روش گرچه کمتر از بقیه فروشنده ها اما چندتایی فروخت. با هم از قطار پیاده شدیم. او به انتظار قطار دیگری برای روزی امروزش نشست من هم با تصویر لبخندی کشدار و چشمانی ملتمس در ذهن ایستگاه را ترک کردم.
شب است. کابوس می بینم. عده ای دور هم نشسته ایم و صحبت می کنیم. همه آشنا هستند اما هیچ کس را نمی شناسم. نمی فهمم از چه می گوییم. صداها در هم است. نامفهوم است. کر شده ام. صدایی نمی شنوم. دهان ها تکان می خورد انگار حرف هایی رد و بدل می شود. چهره ها به طرز موحشی خندانند. صبح بیدار می شوم خوشحال از پایان کابوس. ته سیگارها و لیوان های چای نیمخورده کابوس دیشب هنوز در خانه است
بسمه تعالی
قابل توجه همسایگان محترم
بدینوسیله به اطلاع میرساند روز پنجشنبه مورخ ۱۹/۹/۸۸ ساعت ۱۰ صبح کامیون جهت اساس کشی در این کوچه میباشد.
لذا خواهشمند است همکاری لازم را مبذول فرمایید.
با تشکر و عرض پوزش
امروز بعد از چند روز تعطیلی بالاخره رفتم کلاس. اما چه کلاسی؟ چه درسی؟ از اول تا آخر کلاس حواسم به جای دیگری بود. به همدرسم. به کسی که دیروز او را در بین بسیجی های پیرو ولایت در دانشگاه تهران دیده بودم. کسی که امروز چند صندلی آن طرف تر از من نشسته بود دیروز امثال من را به باد حمله گرفته بود. ندیدم کسی را بزند اما وقتی که دانشجوی دانشگاه دیگری بود و با گروه فشار وارد دانشگاه شده بود چه کاری میتوانسته داشته باشد. او مصداق شعاری بود که بچه های دانشگاه تهران سر می دادند:"بسیجی دروغگو، کارت دانشجوییت کو". این درحالی است که برای ورود به دانشگاه نگهبانی حتی شماره دانشجویی ام را پرسید و با کارتم مطابقت داد. حضور سنگین او را در کلاس حس می کردم. او که امروز قلم به دست گرفته بود، دیروز با ابزار فحش و توهین و ناسزا و نگاه های هرزه وارد محیط مقدس دانشگاه شده بود. دیگر نمی توانستم تحمل کنم. در سرم غوغایی بود. کلاس بعدازظهر را نماندم. در راه با خودم فکر می کردم وقتی تحصیل کرده های ما حاضرند چماق به دست شوند هنوز راه دارازی تا آزادی در پیش داریم
بخت با من یار بود و با توفیق اجباری که پیش آمده بود همراه با والده مکرمه عازم زیارت شاه عبدالعظیم شدم. پس از یک مسافرت داخل شهری نسبتا طولانی به شهر ری رسیدیم و راهی حرم مطهر شدیم. همان طور که می دانید پوشش کامل اسلامی یعنی چادر در چنین مکان هایی اجباری است. والده که خودش چادری است مشکلی پیش نمی آید اما بنده مجبور بودم از چادر استفاده کنم. از قضا تنها چادر نماز منزل را مادرم شسته بود که در این هوای سرد هنوز هم خشک نشده. نکته جالب اینجاست که با وجود اجباری بودن پوشش چادر در این مکان، هیچ چادری وجود نداشت که به زوار امانت داده شود درنتیچه شغلی به نام اجاره چادر به وجود آمده بود. چند پیرمرد با چادرهایی در دست اطراف حرم نشسته بودند و به زواری مثل من در ازای مبلغی پول- 500 تومان و 2500 تومان به عنوان ودیعه- چادر اجاره می دادند. سردر برخی مغازه ها هم نوشته شده بود "اجاره چادر جهت زیارت". با خودم فکر کردم این بهترین شیوه ای است که می توان برای دین گریز کردن مردم استفاده کرد. خودشان چادر را اجباری می کنند درحالی که کسانی که چادری نیستند برای زیارت مجبورند چادر اجاره کنند- کثیفی و بو دادن چادرهای اجاره ای هم بماند برای بعد-
اما چیزی که من را از این زیارت راضی نگه می دارد و همیشه دلم می خواهد در این زیارت ها مادرم را همراهی کنم وجود قبر افرادی مثل قائم مقام فراهانی، قاآنی، بدیع الزمان فروزانفر و سایر شخصیت های فرهنگی است که در محدوده حرم به خاک سپرده شده اند. حرم عبدالعظیم قبل از تبدیل شدن به حرم، باغ سیب بوده، صاحب باغ خواب هایی می بیند و باغش را برای تبدیل شدن به قبرستان وقف می کند. این است که الان قبرها به صحن های حرم تبدیل شده اند و روی سنگ های مرمر اسم فردی که در آن مکان دفن است حک شده است. راه رفتن روی این اسامی و زیارت این قبور برای من لذت بخش است. این اسم هایی همه که گفتم در حرم دفن هستند افرادی هستند که در قسمت زنانه اند و روی آنها فرش پهن نشده است و من با سربه زیری کامل توانستم آنها را شناسایی کنم. جالب اینجاست که در حرم برای امامزاده های دست چندم، ضریح و زیارت نامه وجود دارد در حالی که قبر افرادی مثل قائم مقام که به این مملکت خدمت کرده اند حتی آدرس ندارد و خیلی از افرادی که به زیارت می آیند اصلا از وجود آن مطلع نیستند(خود من هم اتفاقی و از سر کنجکاوی متوجه آن شدم).
گذار هر کسی که در این چند روز اخیر( بخوانید چند هفته) به مترو افتاده متوجه وضعیت غیرمعمول آن شده است. این وضعیت که صدای مردم رو درآورده و گاها به الله اکبر و یا حسین میرحسین ختم شده اصلا به صلاح دولت نیست. اگر دولتی ها یک مشاور آگاه داشتند می فهمیدند با ناراضی نگه داشتن مردم در واقع دارند گور خودشون رو می کنند و همان اشتباهی رو می کنند که شاه در پاییز و زمستان ۵۷ مرتکب شد. بهانه اعتراض به مردم دادن در چنین شرایطی باعث فراگیر شدن اعتراضات و شتاب بخشیدن به سیر سقوط دولت خواهد شد. از ما گفتن
دوباره دیدمش. همو بود. عصایش را به دست گرفته بود و از خیابان عبور می کرد. دو سال پیش هم او را در وضعیت مشابهی دیده بودم. وسط چهارراه روی آسفالت نشسته بود و سطح خیابان را لمس می کرد. با این کار می خواست تشخیص دهد که خط عابر پیاده کجاست تا از آن عبور کند. آن موقع دلم برایش سوخت و از خودم ناامید شدم که در کشوری زندگی می کنم که معلولانش اینچنین زندگی می کنند. امروز هم...
چند روزیه که یه سوال ته ذهنم رو قلقلک می ده بعد از اون برنامه فمنیسمکه از تلویزیون پخش شد- و خوشبختانه موفق شد نهاد خانواده رو از اون منجلابی که فمنیست ها توش گرفتارش کرده بودن نجات بده- یه مساله ته ذهنم وول می خوره : همه این تشبیه معروف حجاب به گوهر و صدف رو می دونن. اما من یه مساله ای برام عجیبه. واقعا گوهر بدون صدف قشنگ تره یا با صدف؟ اصلن حیف نیست با مخفی گردن گوهر توی صدف به اون زمختی، زیبایی و درخشندگی رو ازش بگیریم. تازه مگه این همه غواض همه روزه تلاش نمی کنن تا گوهر ها رو از پوستشون آزاد کنن( حتی به قیمت به خطر انداختن جون خودشون)؟
اگر همه قصهاند من يه حماسه هستم
يه قله زير پامه يه دريا توي دستم
زخم ستبر كوهم بزرگم و عميقم
زبون خشم آبم نثار بيدريغم
آبشار انتهاي رود قديميم من
يه قطره درشته گرم و صميميم من
هميشه سربزيرم اگر چه سر بلندم
يه عاشقم كه آسون به هر چي دل ميبندم
صدام پر از حماسه ست اگر شنيده باشي
غريو افتخار وقتي بخواي رهاشي
اگر شنيده باشي پر از سقوط لحظم
مخمل آب چهرم زلاله مثل زمزم
دلم خيلي بزرگه من آبشار هستم
موندني نيستم آري كه رهسپار هستم
فریدون فرخزاد
سیگارم رو روشن کردم. روی بالکن نشسته بودن و به مقابلم خیره شده بودم. در چند ساختان آن طرف تر(درست رو به رویم)، متوجه یک چمدان سفری شدم. زنی از درب یکی از واحد ها بیرون آمد و شروع به پوشیدن کفش هایش کرد. چند ثانیه بعد مرد جوانی هم از در بیرون آمد. با هم شروع به حرف زدن کردند. هردو می خندیدند. زن شروع به پایین رفتن از پله ها کرد. مرد هم با چمدان. طبقه ها را یکی یکی پایین آمدند. به در ورودی ساختمان رسیدند. هنوز می خندیدند و حرف می زدند. سیگارم را خاموش کردم و به داخل اتاق رفتم.
