مرگ، مرگ، مرگ...

مرگ بزرگترین خیانتی است که طبیعت می توانست نسبت به نوع بشر مرتکب شود. مرگ، لذت باهم بودن و دوست داشتن را از انسان می گیرد. مرگِ عزیزانی که دوستشان داری انسان را با یک خلاء بزرگ مواجه می کند. کسانی که می توانستند باشند اما حالا نیستند. وقتی که تو بهشان احتیاج داری نیستند، وقتی که تو دلتنگشان هستی نیستند. نیستند و تا ابد هم نخواهند بود. هرقدر هم که خودت را مشغول روزمرگی کنی باز هم نمی توانی خلاءشان را پر کنی. همیشه چیزی را در درونت احساس می کنی.

دست مرگ بی رحمانه هر روز افراد بیشتری را از تو می گیرد. بشریت را داغدار می کند. کاش مرگ نبود، کاش زمان نبود. کاش می توانستی خود را از حصار زمان بِکَنی و به هر جا می خواستی بروی. کاش می توانستی و هیچ گاه آرزو نمی کردی کاش در زمان دیگری به دنیا می آمدی.

مرگ دشمن همه است. دشمن من، دشمن تو، دشمن مشترک همه ما.

 سرمایه های بشر، یکی یکی توی دل خاک می پوسند و فقط افسوسش برای ما می مانَد. ما می مانیم و غمی بزرگ. ما می مانیم و حسرت ها. ما می می مانیم و آه ها و کاش ها...

کاش مرگ زودتر بیاید و مرا هم ببرد. کاش زودتر این دلتنگی ها تمام شود. مرگ که بیاید تو آزادی که بروی. به هر کجا که دلت می خواهد سر بکشی. دلتنگی هایت تمام می شود. حالا همه هستند. همه کسانی که روزی دلتنگشان بودی.

حالا دیگر تو نیستی و دیگرانند که دلتنگ تو اند.

کاش مرگ نبود...